|
عاشقانه |
|
|
آواز عاشقانه ی مادر در گلو شکست حق با سکوت بود، صدا در گلو شکست
دیگر دلم هوای سرودن نمی کند تنها بهانه ی دل ما در گلو شکست
سربسته ماند بغض گره خورده در دلم آن گریه های عقده گشا در گلو شکست
ای داد، کس به داغ دل باغ، دل نداد ای وای، های های عزا در گلو شکست
آن روزها ی خوب که دیدیم، خواب بود خوابم پرید و خاطره ها در گلو شکست
«بادا» مباد گشت و «مبادا»به باد رفت «آیا» ز یاد رفت و «چرا» در گلو شکست
فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست
تا آمدم که با تو خداحافظی کنم بغضم امان نداد و خدا...در گلو شکست
|
|
1389/4/20 | نظر دهيد |
|
|
|
عادت ميكني |
|
|
درخت كه مثل همیشه است! چه اتفاقی برای پرنده ها افتاد؟ كه امروز، امروز نیست چه اتفاقی برای آینه افتاد كه من... من... نیست... نیست! عادت می كنی به نام فروردین به نام كوچكت به نام كوچه ها... عادت می كنی به كفش های تازه خیابان های تازه تر... به تمام شهر عادت می كنی ! اما فقط عادت می كنی ...!
|
|
1389/4/18 | نظر (1) |
|
| |
![<-BlogAuthor->]()
jonoob@mailfa.com |
|
|
نويسندگان وبلاگ غروب پاييز |
|
گمنام |
 |
|